چشمان مرطوب اش را ریز کرد
- ببین چی می گه
گفتم : سر کریمخان می ره
با دست های پهن و زمختش شکلی در هوا کشید و گفت : بگو بیاد بالا
سبیل های سپید بلندش همراه با چین و جروک های عمیق صورتش هیبتی اساطیری به او بخشیده بود
نگاه مرطوب اش را روی صورتم حس کردم
- کجا می ری بعد هفت تیر
وقتی نگاهش کردم چشمان غمگینی داشت که به بالای فرمان خیره بودند. سیگاری که هنوز نگیرانده بود لای انگشتان گره دارش خم شده بود
- شهرک غرب
بدون این که نگاهش را جابجا کند غرید: نه تا اونجا نمی رم. اما بشین تا دم خطی هاش می رسونمت
دی 89
فاصله ی چشم های من
به اندازه ی کفش های تو
درد می کشد در روشنایی گوری
که آرام از لابه لای چراغ ها
گم می شود.
( دیروز در تاکسی )
١. هیچی به هیچی داش ایمان.
٢. می مکم از پستان شب
تمام روزنه های تاریکم را
برای فردا
تا بادبادکی بسازم
در چشم دیگران
از رسوایی لبخندمان
با پیچ گیسو های تو.
( به ندیای عزیز )
آسمون تاریک شد. چشمامو می بندم. می سوزه. از زل زدن به این صفحه ی روشن لعنتی یا از گه خوری این روزای هوا نمی دونم. از دیروز غذا نمی خوره. فقط آب و چایی از گلوش می ره پایین. اونجا قهوه و آب میوه که نیست حتما. ازش خوشم نمی اومد. یحتمل خیلی ها هم. تنها نیست اون تو. اما تنهاست مثل ماه کوچیک سر کوچه مون. مثل فردا. مثل جمعه ساعت 9 شب. یحتمل خیلی ها. مثل اون. چه غذا نخورن. فقط آب و چایی از گلو شون بره پایین. چه نه.
سر پیچ چندم باز گفت : این جاده بوی خون می ده. الکی نیست که.
ما از زور خواب نفهمیدیم.
از خونه تا سرکار باید تا ته اش برم. ته همه ش.
تاکسی راند اول ته کوچه ست. ته خط پیاده می شم و تا آخرین ردیف تاکسی های خطی راند دوم می رم. سواری گرفتن از این لگن های زرد هم تا آخرش ادامه داره. پیاده می شم دوباره و می رم تا ته قطار آدم ها و تاکسی هایی که آخری شون می شه مرکب راند سوم من. اینجا یه دگرگونی رنگ روزم رو عوض می کنه؛ یه کم مونده به ته خط یعنی شاید اندازه ی معطل شدن ته کیف پول و دنبال پول خرد گشتن پیاده می شم. باور کنید این سیصد تومن راه هیجان انگیز ترین بخش سفر دو ساعته ی من صبح ساعت هشت و غروب ساعت پنجه.
از اینجا اما دوباره داستان همونه که از اول دارم می گم؛ پیاده گز می کنم و تا ته یه خیابون رو سربالایی هل م می دم تا برسم در شرکت. بیشتر روزها آسانسور خرابه پس مجبور می شم ادامه ی سربالایی رو با پله ها متر کنم و برسم به طبقه ی آخر که روبروی در آتلیه میز و کامپیوتر کوفتی م زل زدن به من.
تا ته همه چی رفتن اون هم هر روز خسته کننده ست. می خوام بخوابم...
1. ایمان عزیز گربه که سهله سایر دوستان باغ وحش هم همین کار رو می کنند. پس بیا که جهان و جمله جهان هیچ بر هیچ است و خودمون هم که چند بار تحقیق کردیم.
2. روح سیاهی ها در ما و ماهی هاست
مانعی برای رفتن
وقتی دست پریده رنگ
به علامت وداع بالا می آید
ستارهها باز می شوند میان زنبق ها
آیا زنان پری پیکر دریا
تو را با سکوتشان افسون نمی کنند؟
( به فیلسوف باغچه ی تربچه / پلات )
. خوش ش اومده بود؛ سیاه با نوشته های سپید. شاید می خواست تخته سیاه مخ ش باشه با خط خط های گچ .
به ش گفتم چنگی به دل نمی زنه . نه طرح ش درست درمونه نه فونت ش به کار آید. به جز این ها حدس می زدم چاپ ش هم به خنسی بخوره؛ گلاسه براق با تون پلات سیاه و لمینت! اما خوش ش اومده بود... سیاه و سپید.
- روی بافت دار سپید بزنم بهتره ها!
- زمینه ش رو سیاه می خواد. سیصد تا.
. خوب بود. چشمای روشن با دو سگ. موهای بلوطی ش رو از روی صورتش کنار زد و زیر چشمی نگاهی انداخت. عروسک مهربانی به نظر می رسید.
با خنده و دلهره راضی ش کردیم بره. از پشت کاج خیس خورده ی حیاط خانه لبخند ش و دست خالی ش رو دیدیم. اونور زیر نور خسته ی چراغ هاشور دو دختر پیدا بود که کارت می خوندند.
. زنگ نزد. بیست روز گذشت و شاید بیشتر هم.
- دقت کردم دیدم فونت ش یه جوریه شیش ها چهار خونده می شه.
- فکر کن با یکی دیگه الان دوست شده.
- دوباره طراحی می کنی؟ روی سفید بافت دار بزن. فونت ش رو هم عوض کن.
. خواب و بیدار بودم. راننده کرایه می خواست و فکر می کردم کیف پول م جایی بین خواب و بیداری پنهان شده. نبود. وقتی صدای راننده بالا رفت و نگاه شهروندان وظیفه شناس روی صورت م شبیه دستگاه فتوکپی با اون نور خیره کننده اما نه خواستنی رد انداخت فهمیدم کیف پول م بیداره و نیست.
.
- شیش ه یا چهار؟
- چهاره... نه این شیش ه این چهاره.
- سلام. شما کیف پول گم کردین؟ ممنون. ببخشید مزاحم شدم.
- سلام. شما کیف پول گم کردین؟ ممنون. ببخشید مزاحم شدم.
- سلام. شما کیف پول گم کردین؟ ممنون. ببخشید مزاحم شدم.
- شاید شماره ش واگذار شده.
- ول کن. پول ها رو به جاش صدقه بده. کارت ملی رو هم بنداز صندوق پست.
. هنوز دوباره طراحی نکرده ام و کاش شیش ها چهار خوانده نمی شد.
١. گام هایم در این خیابان
صدا می دهند در خیابانی دیگر.
( پاز - به فیلسوف باغچه ی تربچه )
٢. سیاه کل بالا را دیدی و دیدی که چیز دندانگیری نبود. اما دیگر به سلمانی نمی روم؛ برایم عکس بگیر حسین!
٣. خواب دیدم
در میان ابروانت
دو پرشین کت
یکی سیاه
یکی سپید
منتظرند.
( به ایمان عزیز )
شب بخیر گفت و پتو رو محکم پیچید دورش.
زیر لب گفت: شب تو هم بخیر.
وقتی صدای خر و پفش بلند شد با آروم ترین سرعت ممکن شمد رو کنار زد و از روی تخت بلند شد. تخت جیر جیری کرد و صدای خر و پف قطع شد. اونقدر منتظر موند تا دوباره صدای نفس هاش بلند و صدا دار شد. پاورچین به نشیمن رفت. نور آبی تلویزیون سایه های مرموزی روی فرش انداخت. تصویر خونه های نیمه ویرون و سردرگمی سیل زده ها صدای اتاق بود.
صدای روشن شدن سیگار و بغضی که ترکید آخرین چیزهایی بود که شنید.
١. حسین بابا ! همه ی مات گلاسه های عکس ها برق چشم های تو.
٢. شاسوسا ! شبیه تاریک من !
به آفتاب آلوده ام
تاریکم کن، تاریک تاریک...
( به فیلسوف باغچه ی تربچه )
٣. ندای عزیز ! زمان جنگجوی تیغ برافراشته ای ست کمین گرفته بر سر راه شکست خوردگان جنگ میان دیروز و فردا. امروز همان چیزی ست که یا باید چیزکی از آن بشنویم و ببینیم یا با پیکری بی سر در جستجوی فردا سرگردان باشیم.
از یک daydream در مترو
گفت: فوتو گلاسه الان نداریم.
و خون تف کرد.
گفتم: کی؟
گفت: کدومشون؟ این - با دست اشاره ای به cd طرح ها کرد - یا ...
گفتم: خفه شو دیگه. چیزیت نیست که. چاپ اینا رو میگم.
گفت: تا هفته ی بعد نمی رسه. ولی کتد اگه بخوای ساعت 4 آماده ست.
گفتم: دوستم روی فوتو گلاسه می خواد. شنبه می یام. لمینت ماسه ای بزن.
گفت: هفته ی بعد شاید نباشم - هنوز یه پام تو چاپخونه بود -
گفتم: عجالتا باز هم خفه شو - و لبخندم بغض صدام رو پنهان نکرد -
گفت: با همه ی خریت ات خداحافظ - و خنده ی او واقعی بود -
شنبه با صدای سینما پارادیزو از خواب پریدم.
گفت: خر جان! کارها ساعت 2 آماده ست.
1. ...حرف بزن حوری تکلم بدوی!
در همه ی ماسه های شور کسالت
حنجره ی آب را رواج بده...
(به ندیا ی عزیز - سهراب)
2. ...ناگه زند جارزن جار، نامم به تکرار
و گوید: آزادی!
اما دروغ است.
زیرا در آن دم نه کس دیده آن جارزن را
و نی کلامی شنیده...
(به سعیدمحسن خوبم - اخوان)
3. حسین عزیز! " چه " ها پرسش های عقیم ذهن های تاریخ مصرف گذشته ای چون مخ من و تو اند که " چرا " و " چگونه " نمی شوند. اما تا دلت بخواهد "بچه " و " به تو چه " و " حوضچه " و " کلوچه " می شوند با این آرزو که تنها نمانند. در دنیای به این بزرگی چه بسیارند اون هایی که از خوشحالی در پوست نمی گنجند تا ته خودشون رو همچین خیلی درست و حسابی بچسبونند و بمالند و بلکه از شدت ذوق بکوبند به سر " چه " ای.
توی دنیا به این بزرگی سه تا " چه " زندگی می کردن. " چه " اولی عاشق " را " می شه و بعله دیگه...خودنون می دونید . " چه " دوم هم یه دل نه صد دل ، دل و دین می بازه به " گونه " و سرسلامتی جناب عشق به وصال هم می رسن.
" چه " آخری اما تنها می مونه. دوستای " چه " ایش که حسابی سرشون گرم بود با دلبراشون و گویا هیچ پسوند جگر طلا ای توی همون دنیای به این بزرگی نبود که نبود تا ته " چه " ی تنهای ما بچسبه به سرش. اما از اون جایی که تنهایی معمولا یا باعث دیوانگی می شه یا آدم رو - و همین طور " چه " ها رو - فیلسوف می کنه " چه " ی تنهای ما شروع به فکر کرد و غرق در دریای اندیشه به این نتیجه رسید که اون خودش اصلا پسونده و یکی نگارین رخ باید پیدا شه که تهش رو بچسبونه به سر پر از فکر و ایده ی " چه " ی تنهای ما.
از کسی که پنهان نیست توی همون دنیای به این بزرگی چه بسیارند اون هایی که از خوشحالی در پوست نمی گنجند تا ته خودشون رو همچین خیلی درست و حسابی بچسبونند و بمالند و بلکه از شدت ذوق بکوبند به سر پر از اندیشه و کمی ارزیدنی.
" چه " ی تنهای ما دیگه تنها نیست...
١. دوم می سالروز درگذشت داوینچی بزرگ بود :
هنر ملکه ی همه ی دانش هایی ست که آگاهی را به مردم جهان منتقل می کنند.
٢. حسین بابا ممنون. می تونه بد هم نباشه داستان از جایی که خوبه شروع شه تموم شه.
٣. با صدای قدم ها
در این قتل عام
بارها آزادی ام
نان روزانه ام
و تو را از دست داده ام
اما اعتمادم را به روز های پیش رو
که با یک بغل آفتاب
در خانه هامان را خواهند زد
نه !
( به ندیا ی عزیز - ناظم حکمت )
ته سیگارم رو آروم زیر پا له کردم. دستم رو کردم تو جیبم. انگشت های اون یکی دستم از سرما چسبیده بودند به شیشه های دلستر.
قدم هام رو تند کردم سمت آسایشگاه.
در اتاق گروهبانا باز بود و صدای خنده هاشون با تحریر کشدار هایده قاطی می شد و از لای در می زد بیرون. دلستر ها رو گذاشتم رو میز. سرگروهبان ما غرغر کرد :
سیب واسه من نگرفتی؟
نه ! فقط لیمویی مونده بود و آناناس.
با دست اشاره کرد برم بیرون. اونقدر پول برام مونده بود که تا آخر هفته واسه یه نخ سیگار گیروندن هم دلستر گروهبانا رو بخرم هم کارت تلفن.
وقتی خسته از تختم می رفتم بالا هنوز صدای گریه ی یکی از زیر پتو می اومد.
١. آرزوی عزیز موافقم. " خیلی نبودن " شاید بدترین چیز تو دنیا باشه.
٢. سرسلامتی ایمان از برشت:
از دست کوسه ها در رفتم
ببر ها را کشتم
آنچه مرا از پا در آورد
ساس بود، ساس.
... وقتی که من سوی تو می آیم
از ارتفاع لحظه های شوق
یا ژرفای تلخ و تار صبر
- در پیچ و خم های خیابان های غرق ازدحام آهن و پولاد -
زیباترین رنگ ها سبز است. ( ش.کدکنی )
١. نبودم خیلی. سلینجر رفت و خیلی های دیگه هم که ندای بال بال زدنشون تا همیشه چون افسانه ی سهراب منقوش با خون دل صد سده اینجایی در سنگ هزار و یک زخم ما نقر شد. قهر کردن با نوشتن دوای درد نیست... این درد مشترک را فریاد کن.
٢. کشتی به راه افتاد
همه برایش دست تکان دادیم
پیرمرد ها و پیرزن ها گریستند
کودکان بی قرار بودند. ( ر.براتیگان )
... ستاره بر نیامده است
رویای مژده بار دوشم برفی
بر شانه ی برهنه ی آفتاب بود
تمام این سفر سخت
تا این چکاد برفین را
دنبال باد آمده ام
دنبال آب هایی که چشمه در عطشی کور داشته اند
ستاره بر نیامده
گریوه از نشان عبور بی خبر است
تالاب ها
تاریک و خالیند
و تنگه خاطره ی زنگ را به خاطر ندارد
به لوح زبرجد هم
جز این کلام فرسوده از آن همه نوشته ی موعود
چیزی نمانده است
باید دوباره برگردی
آری همیشه برگشت
برگشتنی دوباره و صدباره
و خواب دیدن از نو
از نو ستاره ای که فرا می دمد از غرب آسمان یا آسمان مغرب
و جای آفتاب فرتوت را میگیرد...
(م.آتشی)
دوست دارم با تو از چراغ قرمزها بگذرم
در کنارت شوقی کودکانه دارم
برای تملک میلیون ها برگ جریمه
میلیون ها حماقت...
وقتی بازویت به بازویم می پیچد
می خواهم تابلوهای شیشه ای عشق را در هم شکنم
و اعلامیه های حکومتی را
که از مصادره ی عشق سخن می گویند...
چه لذتی دارد
شنیدن صدای شیشه های شکسته
زیر چرخ ماشین.
(ن.قبانی)
١. وهم رو پس از مدت ها پیدا کردم... ir شده و خاک گرفته.
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد...
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
۱. سال نو شد ما نو شدیم؟
۲. به فیلسوف باغچه ی تربچه برای همه ی خوبی هایش:
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد...
به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی
بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
۳. سرسلامتی حضرت حافظ که بی او عید نمی شود.
غرق در اندیشه جهان
دیدم ذره ای که نام آن نیکی است استوار به سوی ابدیت می شتابد
و دریای بی کرانی که بدی نام دارد خود را به هر سوی می کشاند تا بمیرد.
(والت ویتمن)
در تنم به دنبال چه می گردی؟
تپه هایی
خورشیدی که در جنگل انبوه پنهان است
در تنت به جستجوی قایقی هستم
که گم شده در
تاریکی عمیق شب.
(اکتاویو پاز)
آنگاه كه بي عدالتي
قاچ قاچ مي شود
هر قاچ چقدر نازك باشد كه روزانه بر نان خود بگذارم؟
نازك تر از حفاظ شيشه اي
كه مرا از زندگي جدا مي كند...
(اريش فريد)
1. سلام.
2. 18 تا 18 براي منو فيلسوف باغچه ي تربچه ي من گذشت. جمله ي جادويي كيتينگ در انجمن شاعران مرده رو فراموش نكنيد : كارپه ديم... دم رو غنيمت بشماريد.
اولین نت را که می نوازی ساز دهنی را از لبانت جدا می کنم و می بوسمت... باز ناتمام ماند موسیقی...
١. دیر شد. سید برت مرد و دیوانه ای دیگر از قفس پرید.
...........................
این ۲۷ تقدیم به فیلسوف باغچه ی تربچه ی من.
١. من به شدت با این نظریه که هنرمند باید متناسب با دوره ی خود یا جلوتر از زمان خود حرکت کند مخالفم. به اعتقاد من هنرمند باید در تعارض با زمان خود باشد.(اورسن ولز)
٢. هیچ سالی نو نیست... زمین چروک تر از این حرف هاست.
٣. از همه ی دوستان ممنون. راستی به این وبلاگ سری بزنید :sufi.persianblog.ir
۴. درگذشت هنرمند بزرگ مرحوم صنعتی رو تسلیت می گم. به یاد همه ی یتیمان او
این نکته ی روشن که بین دیوانگی و عقلانیت مرزی وجودندارد باعث نمی شود که من ارزش متفاوتی برای ادراکات و افکاری که از این یا آن سرچشمه می گیرد قایل شوم. (آندره برتون)
١. پنجره را که باز کردم
برف می بارید
نگاه تو
پرواز پرنده ای تنها در گوشه ی آسمان
٢. سپید ترین برف ها برای فیلسوف باغچه ی تربچه ی من.
٣. ببخشید نمی نوشتم خیلی سرم شلوغ بود.
سوررئاليسم تنها شيوه ی زيباشناختی يا شاعرانه و يا سياسی نبود ـ با آنکه همه ی اينها بود ـ نفی جهان معاصر و در عين حال کوشش در جهت جايگزين ساختن ارزشهايی ديگر چون اروتيسم, شعر, تخيل, رهايش, سوانح روحانی و بينش درونی به جای ارزشهای جامعه ی دموکراتيک بورژوازی بود.
(اوکتاويو پاز)
۱.ديدم بد نيست چند باری درباره ی سوررئاليسم و دادائيسم چيزی بنويسم.
۲. حين امروز با کمک فيلسوف باغچه تربچه توی دريا شنا کرد.
نظرات ()
